 |
سفر شوم |
 |
مدتها بود
كه امين به دختر كوچكش قول داده بود در تعطيلات تابستاني
به شمال بروند ولي مشغله هاي كاري و گرفتاري هاي روزمره،
امين را در مقابل نگار شرمنده كرده بود. اما اين بار با
گذشته تفاوت داشت؛ علاوه بر اصرار دخترش، پافشرايهاي همسرش
آرزو و گرماي شديد تابستان، امكان مقاومت را از امين سلب
ميكرد. بالاخره در يكي از روزهاي گرم مردادماه اين خانواده
صميمي عازم سفر شد. خوشحالي نگار در اين سفر بيشتر از همه
بود و مدام درباره بازي در جنگل و ساحل دريا حرف ميزد.
حدود ساعت 4 بعد از ظهر به فريدون كنار رسيدند و آنجا را
براي اقامت چند روزه انتخاب كردند. هواي گرم و شرجي، وسوسه
شنا را به جان اميد انداخت و به دنبال او آرزو هم براي
فرار از گرما خود را در ميان آبهاي پرتلاطم خزر پنهان نمود.
نگار خوشحال تر از هميشه در ساحل به بازيهاي كودكانه اش
سرگرم بود. امين و آرزو با فاصله كمي از يكديگر و با
احتياط از ساحل دور مي شدند. موج هاي دريا، ذرات آب را به
صورت آنان ميزد و ماسه هاي زير پاي امين و آرزو با حركتي
نرم جابجا مي شدند. در يك لحظه احساس مبهي حاكي از ترس و
هيجان وجود آرزو را پر كرد اما وقتي امين را كنارش ديد به
آرامش عميقي تبديل شد. آرزو براي ديدن نگار كه در ساحل در
حال دويدن بود، صورت خود را به عقب برگرداند. ناگهان در
حالي كه امين دست آرزو را در دست خود داشت به زير آب فرو
رفت. زير پاي امين خالي شده بود و فرياد آرزو آرامش ساحل
نشينان را بر هم زد. آب ريه هاي آرزو را پر كرده و مانع
تنفس او شده بود. امين براي لحظه اي به روي آب آمد ولي از
آرزو خبري نبود. امين با تمام وجود فرياد كشيد و به زير آب
رفت.
چشمان مردم كنار كنار ساحل به دريا خيره شده بود. مردم
براي كمك به آن دو به تكاپو افتادند. دقايقي گذشت، دقايقي
كه هر ثانيه اش گويي يك سال طول كشيد. جواني براي كمك به
آنها چند متر وارد دريا شد ولي امواج شديد دريا مانع از هر
اقدامي مي شد. همه عاجزانه از خدا درخواست كمك ميكردند.
ناجيان غريق از راه رسيدند و پس از ساعتي امين و آرزو را
از چنگال امواج بي رحم نجات داده و به ساحل آوردند. شلوغي
و ازدحام جمعيت، نگار را كه غرق در بازي هاي كودكانه و بي
خبر از پدر و مادر بود و به سوي خود كشاند. نگار با جثه
كوچكش از لا به لاي جمعيت خود را بالاي سر مصدومين جواني
كه روي ساحل افتاده بودند، رساند. با ديدن اجساد پدر و
مادرش، شادي كودكانه از وجودش رخت بربست. وحشتي عجيب بر
جانش مستولي شده و قدرت تكلم را از او گرفته بود. پس از
چند لحظه بي اختيار خود را بر روي مادرش انداخت. صداي هقهق
گريه نگار كه با لحن كودكانه اش، فرياد ميزد مامان بيدار
شو، قلبها را متأثر و ديده ها را اشكبار كرد. با كمك مردم
و منجيان غريق، مصدومين به بيمارستان امام خميني فريدون
كنار اعزام و در بخش اورژانس بستري شدند.
تلاش پرسنل بيمارستان امام خميني دوچندان شده بود. از
بلندگوي بيمارستان اسامي چند دكتر به گوش ميرسيد كه بايد
سريعاً خود را به بخش اورژانس ميرساندند. در بخش پذيرش
بيمارستان پرونده امين و آرزو تشكيل شد. تجهيزات اورژانس
پاسخگوي يك مصدوم بود. دادن تنفس مصنوعي و خارج كردن آب از
بدن مصدومين اولين كاري بود كه براي نجات مصدومان انجام شد.
هم زمان ماساژ قلبي نيز براي احياي بيمار انجام ميشد. لحظه
ها راه خود را به سختي از ميان گذر زمان پيدا ميكردند.
تلاش كادر درماني بيمارستان بي نتيجه ماند و علائم حياتي
هيچگاه برروي تجهيزات الكترونيكي بخش اورژانس نمودار نشد.
نگار با آرامشي كه هر لحظه بيمه به هم خوردن آن ميرفت،
تنها برروي يكي از نيمكت هاي بيمارستان امام خميني خوابيده
بود؛ هنوز روي موهايش مقداري از ماسه هاي ساحل دريا باقي
مانده بود.
بر اثر بي احتياطي امين و آرزو، نگار براي هميشه تنها شد.
شانه هاي كوچك او قدرت تحمل بار اين همه درد و رنج را
نداشت. او كوچكتر از آن بود كه بتواند معناي نداشتن پدر و
مادر را درك كند.
پدر بزرگ نگار پس از اطلاع يافتن از حادثه براي تحويل
اجساد به فريدون كنار آمد. او كه آثار سالهاي طولاني زندگي
را بر چهره داشت، پيرتر از هميشه به نظر ميرسيد. نگار تنها
يادگار پسر جوانش بود و بايد تمام توان خود را براي خوشبخت
كردن او به كار مي بست. دلش از ناملايمت هاي دريا كه پسر
31 ساله و عروس 27 سالهاش را كه به كام مرگ كشاند، گرفته
بود. با اينكه از نظر مالي در شرايطي نبود كه بتواند آينده
نوه كوچكش را تأمين كند ولي احساس ميكرد بايد تمام سعي خود
را به كار بندد. امين و آرزو به كام مرگ فرو رفتند و
پيرمرد داغديده را با كابوسي از ابهام آينده زندگي نوه اش
تنها گذاشته بودند. پيرمرد هميشه به اين فكر ميكرد كه
فرداهاي نگار چگونه سپري خواهد شد و بعد از او نگار كسي را
ميخواهد كه تكيه گاه روزهاي سخت زندگي او شود. پدربزرگ از
اينكه نمي توانست حداقل پس اندازي براي آينده نوه اش فراهم
كند، غصه ميخورد.
روزها از اين ماجرا گذشت و روز تولد نگار كوچولو نزديك شد.
نگار دوست داشت تولدش را در كنار پدر و مادرش جشن بگيرد.
پدربزرگ سردرگم تر از هميشه نمي دانست چگونه او را خوشحال
كند.
چند روز بعد پيرمرد در كمال ناباوري مطلع شد كه پسر مرحومش
حدود 2 سال قبل، بيمه نامه عمر و پسانداز 10 سالهاي از
بيمه آسيا خريداري كرده است. براساس اين بيمه نامه مبلغ 30
ميليون تومان به بازمانده حادثه قابل پرداخت بود. 15
ميليون سرمايه اين بيمه نامه بابت سرمايه بيمه عمر و پس
انداز و 15 ميليون تومان ديگر آن مربوط به پوشش بيمه حادثه
بود. او به عنوان قيم نگار براي دريافت مبلغ به شركت بيمه
مراجعه كرد. پدر بزرگ نگار متوجه شد امين با پرداخت ماهانه
حدود 66 هزار تومان اين سرمايه را ايجاد كرده است. هرچند
امين فقط 19 قسط مبلغ از قراردادش را به شركت بيمه پرداخت
كرده بود، ولي براساس بيمه نامه، اين سرمايه به نگار به
عنوان وارث درجه يك، تعلق ميگرفت.
پدربزرگ نگار پس از دريافت چك 30 ميليون توماني از بيمه
آسيا با تبسمي دلنشين گفت: هميشه نگران آينده نوه ام بودم.
اين مبلغ ميتواند پشتوانه خوبي براي آينده او باشد. او چك
دريافتي را از طرف امين و آرزو در آستانه ششمين بهار زندگي
و در روز تولد نگار به وي هديه كرد.
|
 |
|
 |
|
|
 |
منوی اصلی
|
 |
|
صندوق بیمه محصولات کشاورزی
|
|
|
 |
|
 |
 |
 |
 |
|
|